 آسمان گرفته و دل من نیز هم...
پروردگارا
در آرام پر تب ِسکوت غرق و در ژرفای پنهانی اشک محوم.
هرچند لبریز از تو اما دل کنده از تمامی گل خنده ها و نشاط.
معبودا
لحظه ها و روزهایم می آیند و چون باد می روند و من...
آری من در پس ِپندار سکوت با تو به نجوا می نشینم که غایتی و نهایت
خدای جلوه ی اطلسی ها
چه زود بزرگ شدم.
یادت هست زمانی را که بزرگ ترین آرزویم این بود که...
چه بگویم که تو خود دانایی و...
می دانم چه بسیار لحظه های نشاط که من بودم و تو بودی
اما نبودی در یادم
و چه دشوار غمگینانه ساعات غم ٬ که بودم و بودی
و در خاطرم همچنین.
اما خرسندم که تو خدایی و من بنده
آری من در پیچ و خم راه گاه آنقدر به تو نزدیکم که ستاره به آسمان
و گاه آنقدر دور که آسمان به زمین
ولی باز خوشحالم که تو خدایی... ت
و
هر چند سرآغاز تمامی دفترها و ختام شعرهایم همه لبریز تو
و آکنده از آفریده های توست
اما نمی دانم چرا گاهی دلکم می گیرد و فراموشم می شود
که تو هستی و من در آغوش لطف و مهرت.
تو که یاد داری اما بگذار من مرور کنم
روزها و ماه های دیروز و دیروزترها
را که در اتاقم بودم همراه دفترها و کتابها ٬ تنها نبودم
آن روزها همیشه تو بودی همیشه صدایت می کردم و
همیشه بر در مهرت می کوبیدم : که تو خدایی . یاریم کن
واینک که روزگار چرخید ٬ باز می خوانمت
با همان طنین لرزان ِدلکم که یاریم کن خدای خوب عشق و علوم
پروردگارم
عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم٬ دانم و نه آنچه دانم ٬دارم
ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش
اکنون می ترسم که بفریبی به عطای خویش...
و کاش یادم بماند :
اگر بقا می خواهی در فناست و اگر باقی می خواهی
خداست...

|