تبليغاتX
ღ درگاه نيايشღ… ُ شـــــــراب * ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب * گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني * پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني * طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن * بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن * چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام * امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام * چــند شــب ها خواب را گشتي اسير * يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير / مثنوي معنوي – مولوي



ღ درگاه نيايشღ…

سلام نام زيباي خداست
عشق یعنی اشک توبه در قنوت
خواندنش با نام غفار الذنوب
روز شمار نيايش :
نيايش نامه ها:
دوستان :
علی(ع):خدا را به اندازه نیازت به او پرستش کن!
آمار وب:
بهشت دست يافتنيست

موضوع : در حوالي بساط شيطان




ديروز شيطان را ديدم . در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود ؛ فريب مي فروخت. مردم


دورش جمع شده بودند ، هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش

همه چيز بود ؛ غرور ، حرص ، دروغ ، خيانت ، جاه طلبي و قدرت .هركس چيزي

مي خريد و در ازايش چيزي مي داد . بعضي ها تكّه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي

پاره اي از روحشان را . بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگي شان را .

شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد . حالم را به هم مي زد . دلم مي خواست

نفرتم را توي صورتش بياندازم . انگار ذهنم را خواند ؛ موذيانه خنديد و گفت : من كاري

با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم ؛ نه قيل وقال مي كنم

و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد ، مي بيني آدم ها خودشان دور من

جمع شده اند . جوابش را ندادم ؛ ان وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت : البته تو با اين ها

فرق مي كني . تو زيركي و مؤمن . زيركي ايمان آدم را نجات مي دهد ، اين ها ساده اند

و گرسنه . به جاي هر چيزي فريب مي خورند. از شيطان بدم آمد ؛ امّا حرف هايش شيرين

بود . گذاشتم كه حرف بزند . و او هي گفت و گفت و گفت . ساعت ها كنار بساطش نشستم .

تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لابه لاي چيز هاي ديگر بود . دور از چشم شيطان

آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار يك بار هم كه شده كسي چيزي از

شيطان بدزدد ، بگذار يك بار هم او فريب بخورد .به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را

باز كردم . توي آن امّا جز غرور چيزي نبود . جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق

ريخت . فريب خورده بودم . دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود . فهميدم كه آن را كنار بساط

شيطان جا گذاشته ام .

تمام راه را دويدم ،

تمام راه را لعنتش كردم .

تمام راه را خدا خدا كردم .

مي خواستم يقه ي نامردش را بگيرم . عبادت دروغي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس

بگيرم . به ميدان رسيدم، امّا شيطان نبود . آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ، از ته دل

اشك هايم كه تمام شد ، بلند شدم ، بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم ، كه صدايي شنيدم ...

صداي قلبم را . پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم .

به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود .


نويسنده:مريم مورخ: چهارشنبه سوم مهر 1387 در ساعت: 10:54 قبل از ظهر

موضوع : ابر و ابريشم وعشق





هزار و يك اسم داري ومن از آن همه " لطيف " را دوست تر دارم

 كه ياد ابر و ابريشم وعشق
مي افتم.

خوب يادم هست از بهشت كه مي آمدم تنم از نور بود و پر بالم از نسيم . بس كه لطيف بودم

توي مشت دنيا جا نمي شدم. امّا زمين تيره بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختي اش گرفت

و دستم به تيرگي اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر .

من سنگ شدم و سد وديوار . ديگر نور از من نمي گذرد ، ديگر آب از من عبور نمي كند ،

روح در من روان نيست و جان جريان ندارد. حالا تنها يادگاري ام از بهشت و از لطافتش،

چند قطره ي اشك كه در گوشه ي دلم پنهانش كرده ام ، گريه نمي كنم تا تمام نشود ، مي ترسم

بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد. يا لطيف ! اين رسم دنياست كه اشك سنگ ريزه شود

و روح ، سنگ و صخره ؟ اين رسم دنياست كه شيشه ها بشكند

و دل هاي نازك شرحه شرحه
شود ؟

وقتي تيره ايم ، وقتي سراپا كدريم ، به چشم مي آييم و ديده مي شويم ،امّا لطافت هر چيز از

حد كه بگذرد ، نا پديد مي شود .

يا لطيف ! كاش دوباره مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا مي چكيدم و مي وزيدم ونا

پديد مي شدم ، مثل هواكه نا پديد است ، مثل خودت كه ناپيدايي ...

يا لطيف ! مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش ...






نويسنده:مريم مورخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 در ساعت: 3:23 بعد از ظهر

موضوع : روي ماه و لاي ستاره ها


يك نفر به دنبال خدا مي گشت .
 
شنيده بود خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دست ها روبه آسمان قد مي كشند. پس هرشب

از پلّه هاي آسمان بالا مي رفت، ابرها راكنار مي زد چادر شب آسمان را مي تكاند، ماه را بو

مي كرد و ستاره ها را زير و رو. او مي گفت : خدا حتما يك جايي همين جاهاست. و دنبال

تخت بزرگي مي گشت به نام عرش كه كسي برآن تكيه زده باشد . او همه ي آسمان را گشت

امّا نه تختي بود نه كسي. نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانه اي لاي ستاره ها. از آسمان دست

كشيد، از جست و جوي آن آبي بزرگ هم دست كشيد. آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد

زمين پهناور بود و عميق . پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند .

زمين را كند ، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر . خاك سرد بود و تاريك

و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود . نه پايين و نه بالا ،نه زمين و نه آسمان .

خدا را پيدا نكرد اما هنوز كوه ها مانده بود . درياها و دشت ها هم .پس گشت و گشت و گشت.

پشت كوه ها و قعر درياها را، وجب به وجب دشت ها را. زير تك تك همه ي ريگ ها را .

لاي همه ي قلوه سنگ ها و قطره قطره ي آب ها را. اما خبري نبود .

از خدا خبري نبود . نا اميد شد از هر چه گشتن بود و از هر چه جست و جو . آن وقت نسيمي

وزيدن گرفت . شايد نسيم فرشته بود كه مي گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است . هنوز

مانده است ، وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سر زمين هنوز مانده است . سرزمين گمشده

اي كه نشاني اش روي هيچ نقشه اي نيست . نسيم دور او گشت و گفت : اينجا مانده است ،

اينجا كه نامش تويي و تازه او خودش را ديد سر زمين گمشده را ديد . نسيم دريچه ي كوچكي

را گشود راه ورود تنها همين بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد .

خدا آن جا بود بر عرش تكيه زده بود .

و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود همين جاست .

سال ها بعد وقتي كه او به چشم هاي خود برگشت خدا همه جا بود هم در آسمان، هم در زمين،

هم زير ريگ هاي دشت و هم پشت قلوه سنگ هاي كوه هم لاي ستاره ها وهم روي ماه .




نويسنده:مريم مورخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 در ساعت: 3:12 بعد از ظهر

موضوع : روزی با تو خواهم گفت ...



روزی به توخواهم گفت

راز ِشقایقهای سرخ باغچه ام را،كه روزگاران مدیدی است

غم ِهجران بر دل های کوچکشان سایه افکنده

و عشق غریبی را برایت شرح خواهم داد

که٬ گر بر آب افکنی می سوزاند وگر بر آتش افکنی، تا ابد خاموش می سازد

واین عشق چنان شوری در من پدید آورده است که زبانم

قاصر از بیان خواهد بودتا همیشه...

**

عشق به معبودی که همه هستی ام از اوست .....



نويسنده:مريم مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 2:10 بعد از ظهر

موضوع : خدای اطلسی ها...



آسمان گرفته و دل من نیز هم...


پروردگارا


در آرام پر تب ِسکوت غرق و در ژرفای پنهانی اشک محوم.

هرچند لبریز از تو اما دل کنده از تمامی گل خنده ها و نشاط.

معبودا

لحظه ها و روزهایم می آیند و چون باد می روند و من...

آری من در پس ِپندار سکوت با تو به نجوا می نشینم که غایتی و نهایت

خدای جلوه ی اطلسی ها

چه زود بزرگ شدم.

یادت هست زمانی را که بزرگ ترین آرزویم این بود که...

چه بگویم که تو خود دانایی و...

می دانم چه بسیار لحظه های نشاط که من بودم و تو بودی

اما نبودی در یادم

و چه دشوار غمگینانه ساعات غم ٬ که بودم و بودی

و در خاطرم همچنین.

اما خرسندم که تو خدایی و من بنده

آری من در پیچ و خم راه گاه آنقدر به تو نزدیکم که ستاره به آسمان

و گاه آنقدر دور که آسمان به زمین

ولی باز خوشحالم که تو خدایی... ت

و هر چند سرآغاز تمامی دفترها و ختام شعرهایم همه لبریز تو

و آکنده از آفریده های توست

اما نمی دانم چرا گاهی دلکم می گیرد و فراموشم می شود

که تو هستی و من در آغوش لطف و مهرت.

تو که یاد داری اما بگذار من مرور کنم

روزها و ماه های دیروز و دیروزترها

را که در اتاقم بودم همراه دفترها و کتابها ٬ تنها نبودم

آن روزها همیشه تو بودی همیشه صدایت می کردم و

همیشه بر در مهرت می کوبیدم : که تو خدایی . یاریم کن

واینک که روزگار چرخید ٬ باز می خوانمت

با همان طنین لرزان ِدلکم که یاریم کن خدای خوب عشق و علوم

پروردگارم

عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم٬ دانم و نه آنچه دانم ٬دارم

ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش

اکنون می ترسم که بفریبی به عطای خویش...

و کاش یادم بماند :

اگر بقا می خواهی در فناست و اگر باقی می خواهی

خداست...



نويسنده:مريم مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 2:9 بعد از ظهر

موضوع : مائده هاي زميني



آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي . هر مخلوقي نشاني از خداست وهيچ

مخلوقي او را هويدا نمي سازد . همان دم كه مخلوقي نظر ما را به خويشتن منحصر كند، ما

را از خدا برمي گرداند . ما همگي اعتقاد داريم كه بايد خدا را كشف كرد . دريغا كه نمي دانيم

هم چنان كه درانتظار او به سر مي بريم ، به كدام در گاه نياز آوريم . سر انجام اين طور نيز

مي گوييم كه او درهمه جا هست ؛ هرجا و نايافتني است . به هر كجا بروي جز خدا چيزي را

ديدار نمي تواني كرد . خدا همان است كه پيش روي ماست . اي كاش «عظمت» در نگاه تو

باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري . من شوق را به تو خواهم آموخت ؛ اعمال ما به ما

وابسته است ، هم چنان كه درخشندگي به فسفر . درست است كه اعمال ما ما را مي سوزاند

ولي تابندگي ما ازهمين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل بر آن است كه سخت

ترازديگران سوخته است . براي من «خواندن» اين كه شن ساحل ها نرم است كافي نيست :

مي خواهم پاي برهنه ام اين نرمي را حس كند . معرفتي كه قبل از آن احساسي نباشد، براي

من بيهوده است . هرگز در اين جهان چيزي نديده ام كه حتّي اندكي زيبا باشد ؛ مگر كه فورا

آرزو كرده ام تا همه ي مهر من آن را در بر گيرد .




نويسنده:مريم مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 2:2 بعد از ظهر

موضوع : ستايش * نيايش * بخشايش




ما آدم هاي كوچكي بوديم ؛ قرار بود بزرگ شويم ؛ خدا اينگونه خواسته بود . امّا ما راهش را

بلد نبوديم ؛ خدا كمكمان كرد ؛ راهنمايمان شد و دستمان را گرفت ؛برايمان پيامبران دلسوزي

فرستاد كه راه خوب بودن را به ما ياد دهند . برايمان قرآن فرستاد به آسان ترين زبان برايمان

قصه گفت : داستان انسان هايي كه بهترين بندگان او بودند و ما را با زندگي ايشان آشنا نمود .

قرآن از انسان ستايشگر گفت : او كه ابراهيم نام داشت و براي هر قدمي كه به سوي خدا

برداشت امتحان هاي سخت و آسان فراواني از او شد و او فراموش نكرد كه در تمام اين

سختي ها پروردگارش را به خوبي ستايش كند . قرآن از انسان نيايشگر گفت : پيامبري كه

نامش يونس بود ؛ و به خاطر رنجي كه از قومش در دلش راه يافت . خداوند او را به خلوت

شكم ماهي برد تا به يادش آورد كه بزرگي آسان نيست و براي هدايت آدم ها بايد بزرگ بود و

يونس به بزرگي دلش ؛ خدا را نيايش كرد و خداوند او را به نجواهاي خالصانه اش بخشيد .

... و قرآن از انسان بخشايشگر گفت : بهانه ي خلقت ؛ سرور كائنات ؛ انسان تمام . پيامبري

كه دست نوازشگر پدر را هرگز نديد ولي خود دست هايي نوازشگر به عدد بندگان خدا داشت

.پيامبري كه گام هاي استوارش را براي هدايت مردم بر داغي صحرا مي گذاشت امّا از

كلامش شميم معطر ترين كل هاي بهشتي به مشام مي رسيد. پيامبري كه سخت ترين آزارها را

از مردمانش ديد امّا دست هايش همواره براي طلب بخشايش خداوند به آسمان بلند بود ... .


نويسنده:مريم مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 در ساعت: 1:11 قبل از ظهر

موضوع : قطاري به مقصد خدا


قطاري به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه توقف كرد و پيامبر رو به جهان كرد

و گفت : مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند ؟ كيست كه رنج و عشق توام بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت امّا از بي شمار

آدميان جز اندكي برقطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود .در هر ايستگاه كه

قطار مي ايستاد كسي كم مي شد. « زيرا سبك مي شد زيرا قانون خداست.» قطاري كه به

مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است. مسافران بهشتي

پياده شوند اما اينجا ايستگاه آخر نيست. مسافراني كه پياده شدند بهشتي شدند، امّا اندكي كه

ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : "درود

بر شما، راز من همين بود، آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد ." و آن

هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد، ديگر نه قطاري بود و نه مسافري بود و نه پيامبري.


نويسنده:مريم مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 در ساعت: 2:2 بعد از ظهر

موضوع : ايمان


نمي گويم تاريكي نيست ولي چراغ را نيز باور دارم


تنهايي هست ولي در تنهايي خدايي است


كه در آن باور تنهايي سخت مي شود


 در رؤياي من حقيقت وجودش زندگي مي كند


 و من با آن حقيقت به اين دنيا دل خوش دارم




نويسنده:مريم مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 در ساعت: 2:22 قبل از ظهر

موضوع : زيبا سلام


زيبا سلام
زيبا هواي حوصله ابريست

       چشمه اي از عشق ببخشايم تا

رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا

       زيبا كنار حوصله ام بنشين،

بنشين مرا به شط غزل بنشان،

       بنشان مرا به منظره ي عشق

به منظره ي باران
          به منظره ي رويش
من سبز مي شوم
       زيبا سلام


نويسنده:مريم مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 در ساعت: 2:6 قبل از ظهر

موضوع : مناجات


به نام خداوند بخشاينده ي مهربان



پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغييردهم .


دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم.


بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم .


فهم ده تا متوقع نباشم، دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند .



آنان كه طلبكار خداييد، خود آييد                                 
                              بيرون ز شما نيست شماييد، شماييد




نويسنده:مريم مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 در ساعت: 1:44 قبل از ظهر

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir